ahmad yasamin دوشنبه 18 بهمن 1395 10:41 ق.ظ نظرات ()

دیشب با خواب برگشتنت

بی خواب شدم...

آنقدر آشفته بودم که

راه آرامشی جز ثبت خوابم در دفترم نداشتم...

دستانم دست خودم نبود.

لغات از چشمانم جاری میشد و اشکها از قلمم.

با شوق توصیف ناپذیری

می نوشتمت...

ورق ها پشت به پشت هم

آماده ی سیاه شدن بودند 

و قلم حریصانه می نوشت.

تو آمده بودی..

آمده بودی تا من را دوباره بسازی.

آمده بودی تا غبار را

از زندگی ام پاک کنی...

آمده بودی که بمانی.

مسافر من، 

چه شبها که با خیال خوابت خوابم نبرد.